تبليغاتX
آویزون
 

دلم شور می زند.

 

+ نوشته شده در  87/02/24ساعت   توسط آویزون  | 

 

خارشهای زیرشکمی را چگونه سرکوب کنم

وقتی چنین هسته های استروئیدیم را میپایند؟

 

  

+ نوشته شده در  87/01/26ساعت   توسط آویزون  | 

 

شده بدجوری تشنه باشی,

        از طرفی شدیدا شاش داشته باشی؟

 

پ.ن: این روزا زندگیم حال همچین آدمیه

+ نوشته شده در  87/01/18ساعت   توسط آویزون  | 

 

یکی یه جا نوشته بود عشق تپه ایست که هر خری از آن بالا می رود...

 

پ.ن: آهای کره خر از تپه ما بالا نرو ... هوووی با توام.اششک!!! 

 

+ نوشته شده در  87/01/17ساعت   توسط آویزون  | 

 

قهوه ای نوک ممه ای لطفا...!

 

+ نوشته شده در  87/01/14ساعت   توسط آویزون  | 

 

خوب که فکر می کنم می بینم به خیلی از آرزوهایم نرسیده ام

    یا فراموششان کرده ام

          یا با آنها کنار آمده ام

 

+ نوشته شده در  87/01/12ساعت   توسط آویزون  | 

 

رو لپم مهر لب بزن

 

+ نوشته شده در  87/01/01ساعت   توسط آویزون  | 

 

عنکبوت زشت از تارهایش پیله میتند تا پروانه شود.

 

+ نوشته شده در  86/12/25ساعت   توسط آویزون  | 

 

مگس با حالتی چندش آور به گه نگریست!!!

 

پ ن:همیشه ۱۶ اسفند همین حس رو دارم 

+ نوشته شده در  86/12/17ساعت   توسط آویزون  | 

 

امسال چه دیر متولد شدم!

 

+ نوشته شده در  86/12/16ساعت   توسط آویزون 

 

نیش پشه های خانه ام را با الکل ضد عفونی می کنم.

 

+ نوشته شده در  86/12/16ساعت   توسط آویزون  | 

 

حالم بد است

هرچه تو ی دلم هست بالا می آورم

حتی تو را...

 

+ نوشته شده در  86/12/15ساعت   توسط آویزون  | 

 

تمام نقشه هایم برای زندگی لو رفت!

 

+ نوشته شده در  86/12/14ساعت   توسط آویزون  | 

 

وقتی نیستی جای هیچ چیز را نمی توانم پیدا کنم

حتی خودم را...

 

+ نوشته شده در  86/12/12ساعت   توسط آویزون  | 

 

به تو بیشتر از خودم محتاجم

 

پرویز...

 

+ نوشته شده در  86/12/10ساعت   توسط آویزون 

 

عزیزم لبت را از لبم نگیر

اینجوری لااقل صدایت را نمی شنوم.

 

 

+ نوشته شده در  86/12/09ساعت   توسط آویزون 

 

خدایا

چگونه زیستن را به من بیاموز

چگونه مردن را خود خواهم آموخت!

 

 علی...

+ نوشته شده در  86/12/07ساعت   توسط آویزون  | 

 

جوری اس ام اس می زند انگار قول آخر است

 

+ نوشته شده در  86/12/01ساعت   توسط آویزون  | 

 

دستم پر از تک و حکم است.

    اما دوباره تو می بری!

       شک می کنم به قاعده ی بازی.

 

+ نوشته شده در  86/11/26ساعت   توسط آویزون  | 

 

برای نجات از دستت

              جلیقه ی نجات می خواهم.

+ نوشته شده در  86/11/03ساعت   توسط آویزون 

 

به روز ترین جایی که دیدم

                               قبرستان بود.

 

+ نوشته شده در  86/09/02ساعت   توسط آویزون 

 

راننده ی بی نوا

                        تازه راست کرده بود

                                                    که چپ کرد.!

             

+ نوشته شده در  86/08/28ساعت   توسط آویزون 

 

خدایی می کنم

                       وقت بندگی چشمانت.

 

+ نوشته شده در  86/08/24ساعت   توسط آویزون 

 

در مغازله شیرین کلامت

نعوظ می کند افکار پژمرده ام و

انزال می شود روی صفحه وبلاگ

 

+ نوشته شده در  86/08/21ساعت   توسط آویزون 

 

عزیزم

عشوه هایت آنقدر قوی نیستند

      که بر کون گشادی و رخوت من غلبه کنند!

 

+ نوشته شده در  86/08/20ساعت   توسط آویزون