از عشقای جدیدش می گفت و خاستگاراش
قهوه ام رو هم می زنم...
توی چشمهاش نگاه میکنم
با تعجب می پرسه ناراحت شدی؟
لبخندی می زنم و با اطمینان می گم نه
ای کاش باور نکنه...
میگه:
میدونستی خیلی با جنبه ای؟
لبخندی می زنم و دو باره قهوه ام رو هم میزنم
دوباره یادت زیر برف سردغرور مردانه ام
گم می شود
و طیغه ی وحشی بک اسپس
عاشقانه هایم را از صفحه ی وبلاگ پاک می کند