در میان انبوه اسپمها
نامه ای یافتم
پر از نفرت
ــ چی شد، کسی رو پیدا کردی؟
ــ نه هنوز
ــ چند روزه دارم به پیشنهادت...
ــ البته یکی دو جاصحبت....
گذشته را مرور می کنم
چشمانم از حدقه می زند بیرون
نامرد
اوسکلم کرده بود
دوچرخه اش اصلا ترمز نداشت . می گفت ترمزش پائیه !
آويزونيم بدتر ميشه وقتي اينجوري مي نويسنم
آويزوون
به یک نفر
مسلط به زبان آدمیزاد
برای رفع پاره ای دلتنگیها
نیازمندیم
به بهانه ي ازدواج
عشق سلاخي شد
به ساطور عادت
نه عشق ماند ، نه ازدواج حاصل شد.
هي خانوم....
چتر احساس راببند لطفا
به كمي باران منطق نياز داريم
چه حالی میده اون نامردایی
که تو تبادل لینک
دورت زدن رو
از تو لیستت . خبیسانه دیلیت کنی
روحم كارتونك بسته
مغزم لق مي زند توي جمجمه
و افكارم عتيقه هايي بي نشان شده اند
با مانده ي آويزانيم يك سمساري مي زنم
براي غربت تك دانه موي سفيدم غصه نمي خورم
ديگر تنها نيست
آنقدر برای ماندن بهانه داشتم
که برای
رفتن...
ای کاش
آنقدر ستاره برای چیدن داشتم
که برای
شب شدن
و ای کاش
آنقدر نفس برای زندگی
که برای
مردن
تمام ناتمام مرا
که تمام میکند؟
شاید یک هیولای تبعیدی
که در نهایت این روز
خورشید را
دزدیده است...
در انتظار نیامدنت کدامین ثانیه از حرکت باز
خواهد ماند؟