راننده ی بی نوا
تازه راست کرده بود
که چپ کرد.!
خدایی می کنم
وقت بندگی چشمانت.
در مغازله شیرین کلامت
نعوظ می کند افکار پژمرده ام و
انزال می شود روی صفحه وبلاگ
عزیزم
عشوه هایت آنقدر قوی نیستند
که بر کون گشادی و رخوت من غلبه کنند!
سنگینی می کنم روی دوش خودم
قطعه ای گور می خواهم برای اندکی آسودن
عزیزم تو از یانگوم هم بهتری!
سیرم از تکرار
آسوده ام بگذار با نشخار نصایح
بخوابیم؟
نه ، خيلي خستم!
گمانم مالیدن چشم کافی نیست
باید دیدت را عوض کنی
وقتی دور لبت خط رنگی می کشی
مطمئن می شوم مهمترین مطلب دنیا همین است
بچه هایم را می پیچم لای دستمال کاغذی
روانه شان می کنم سمت آشغالی
ماه رمضان و
روزهاي بسيار شبيه عيد فطر
پرده غرورم را کنار می زنم
میابم نیمه گمشده ام را